تبليغاتX
ديده بان سحر

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست            رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی  در  عالم  خاکی  نمی آید بدست            عالمی   دیگر   بباید  ساخت  و  ز  نو  آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک  سمرقندی دهیم             کز  نسیمش  بوی  جوی  مولیان  آید  همی


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:41  توسط بهزاد ميرزائي  | 

اين نامي است كه رزمندگان لشكرمقدس امام حسين ( ع ) در سالهاي اوليه جنگ ( آن موقع تيپ امام حسين ناميده مي شد ) به محل پايگاه بسيج داران واقع در مسجد جامع شهر داده بودند. علت اين نامگذاري اين بود كه اگر رزمندگان هنگام اعزام گروهي به جبهه و يا مرخصي گروهي از جبهه در ساعتهاي نماز و صرف غذا به شهر داران مي رسيدند، توسط بچه هاي سپاه فريدن به مسجد جامع كه مركز بسيج شهر نيز بود فرستاده مي شدند و در اين مسجد پس از اقامه نماز با نان و پنير و چاي از آنها پذيرائي مي شد. يادم هست در آن مواقع ما به عنوان بسيجي در مسجد بوديم به بچه هاي سپاه كمك مي كرديم و حلبهاي بزرگ پنير را باز كرده و آنها را روي نان گذاشته سر سفره رزمندگان مي چيديم. رزمندگان هم پس از اقامه نماز به گرمي دور هم نشسته و نان و پنير را با چاي صرف مي كردند. از اين روي نام ايستگاه پنير به آن مكان از طرف رزمندگان داده شد.

 وقتي امروزه به ياد چهره هاي مي افتم كه لباسهاي بسيجي شان گرد جنگ را بر خود داشت و بر پشت لباسشان آرم تيپ امام حسين ( ع ) با نمائي از بارگاه امام حسين ( ع ) حك شده بود، غبطه مي خورم كه چرا امروزه تمام آن صحنه ها و حماسه ها در منطقه ما جاي خود را به ظاهر سازي هاي داده است كه برخي براي ماندگار شدن در قدرت از آن استفاده مي كنند. براستي چند نفر از اينهاي كه امروزه ادعاهی مختلف را يدك مي كشند و در آن موقع مي توانستند در بسيج و جبهه باشند، از ايستگاه پنير چيزي شنيده و به ياد دارند.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:58  توسط بهزاد ميرزائي  | 

هفته ای که گذشت به نام هفته بسیج نام گذاری شده بود و مراسم گوناگونی برای بزرگداشت فداکاری های بسیجیان در نبرد هشت ساله در تمامی کشور برگزار شد . این موضوع که هر ساله در چنین ایامی یادی از بسیجیان شده و نقش حساس آنان در جنگ و دفاع از آرمان های مردم ایران یادآوری می شود ، بسیار شایسته است ، اما در کنار آن موضوعی که اهمیت دارد این است که نه تنها بسیجیان جوان امروزی نتوانسته اند الگوی مناسبی از نسل اول بسیج برای خود ایجاد کنند ، بلکه مسئولین نیروی مقاومت بسیج نیز که خود هم رزمان بسیجیان بوده اند الگوهای ناشناخته ای را پیش روی بسیجیان جوان امروزی قرار داده اند .

آن روزها وقتی گردان حرکت می کرد، گامها چنان استوار بود که با حرکت گردان زمین می لرزید . هنوز هم وقتی در تلویزیون فیلم های حرکت گردان های بسیجی را در جنگ می بینم صلابت و ابهت آنان شگفت انگیز است . وقتی در لشکر امام حسین (ع) ، گردان امیرالمومنین ، گردان یا زهرا و یا گردان ابوالفضل ( ع ) را می دیدی که با پرچم های یا زهرا ، يا حسین و یا ابوالفضل راهپیمایی می کنند ، انگار که زمین به اختیار و اراده آنان می چرخد . گام های سنگین آنان که بر زمین می خورد ، زمین از آن به خود می بالید و هنگامی که بچه های گردان با هم شعارهای حماسی سر می دادند ، گویی که فرشتگان نیز با آنان هم نوا می شدند . به چهره هاشان که نگاه می کردی مردانی چون کوه مصمم بودند . با خود می پنداشتی که سربازانی از یاران پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع ) در بدر و احد ، و در صفین و نهروانند که تکلیف خود را در قبال پروردگارشان ادا می کنند و برای آنان پیروزی و شکست معنایی ندارد . همان گونه که حضرت محمد (ص) در احد خطاب به مشرکین مکه فرمودند کشتگان ما در بهشت و کشتگان شما در آتش دوزخند ، اینان نیز پیروزی را الهامی از جانب پروردگارشان و مرگ را عین سعادت می دانستند .

ای کاش لااقل متولیان نیروی مردمی بسیج به جای این که رژه ای الگو گرفته از راهپیمایی حزب الله لبنان را به عنوان رژه نیروی بسیج به نمایش بگذارند سعی می کردند با الگو گرفتن از گردان های بسیجی در دوران نبرد هشت ساله ، خاطرات آن روزهای خدایی را نیز زنده نگاه دارند . 


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:48  توسط بهزاد ميرزائي  | 

بیش از بیست سال ، از پایان جنگی می گذرد که یک نسل را کاملا متحول کرده بود ، آرزوها و رویاهای جوانان و حتی بزگترها را تغییر داده بود و معنای جدیدی از زندگی را ، در پیش روی آزاد مردان این سرزمین قرار داد .

با آغاز هفته بسیج ، دوباره در تلویزیون چهره های را مشاهده می کنیم ، که نگاهشان به آسمان بود نه زمین ، چهره های که آرامش شهرها و در کنار خانواده بودن را رها کرده و در پشت خاکریزها با صفیر سوت خمپاره و آهنگ موزون کالیبر دشمن ، رقص شهادت می کردند و برای غیرت و رشادت در تاریخ آزاد مردان ، تعریف تازه ای ارائه می دادند . اگر خوب در چهره آنان دقیق شوید متوجه می شوید که با چهره های که امروز در جامعه می بینیم تفاوت بسیار دارند و این نشان دهنده صفا ، پاکی و شجاعت آنان بود . آنان در شهرهای خود گمنام و ناشناخته بودند و خود را از معرکه های این دنیا دور می کردند ، تا جایی که فکر می کردی از غوغا می گریزند ، اما در هنگامه نبرد و در غوغای خاک و خون آنچنان مردانه می ایستادند که گویی در خاک ریشه کرده اند و هر چه سختی نبرد بیشتر می شد ، گام های آنان نیز محکم تر .

اما به راستی اینان که بودند که دیگر همانندشان را نمی بینیم ؟ و در سر چه داشتند که نسل های بعد نتوانست آنان را درست بشناسد ؟ یا اگر شناخت نخواست باور کند ؟

بگذارید شهادت یکی از خیل این مردان مرد را بگویم ، شاید باورمان بیاید و حداقل حرمت جاماندگان از این کاروان را نگاه داریم . شهید بزرگوار سید جلیل میرشفیعیان در تابستان سال 65 در جبهه فاو ، محور ام القصر با ترکش خمپاره به شهادت رسید . نحوه شهادتش را هم رزمش چنین تعریف کرد ، این شهید بزرگوار در شبی که به شهادت رسید ، مسئولیت تعویض نگهبانان خط را داشته اند . بعد از تعویض نگهبان ها رو به یکی از آنان کرده و با نشان دادن قسمتی از خط ، می گویند من امشب در این نقطه با ترکش خمپاره به شهادت می رسم و پیکرم همانجا می افتد ، خونسرد باشید و بدون سر و صدا آمبولانس را آورده و جسدم را از خط خارج کنید . این شهید بزرگوار به همان شکلی که خودشان گفته بودند ، در همان شب و همان نقطه با اصابت ترکش خمپاره به سوی آسمان عروج کردند و به آرزویی که چندین سال بود به خاطر آن لباسی خاکی پوشیده و خود را از غوغای شهر جدا کرده بودند رسیدند .

نسل جوان ما نیاز دارد تا واقعیت های جنگ را بشناسد و بداند شهدا و پیشکسوتان خون و شهادت که از قافله شهدا بازمانده اند با چه تفکری دوران سخت نبرد هشت ساله را آن چنان گذراندند که حالا پس از بیست سال هنوز با خاطره های آن زنده اند و زندگی می کنند .

ای کاش به جای این همه استفاده ابزاری از واژه جنگ و دفاع مقدس که توسط برخی سیاست پیشگان و شبفته گان قدرت باب شده است حقایق جنگ را به نسل جوان انتقال می دادند .


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:47  توسط بهزاد ميرزائي  | 
دیروز در وبلاگی شعری نوشته شده بود که آن را در ابتدای این پست قرار می دهم .

هر چند قامتش  را در هم شکسته است        از جور  معشوق  شکایت  نمی کند 

از زخم عشق لبالب خون می چکد ولی          چیزی  به  جز صبر نشانم نمی دهد

از  عطر   قامتش   من   زنده ام   ولی             این زندگی جز آهی نصیب  نمی کند

دریای      اشک     مجالم     نمی دهد            فریاد     قلب     رهایم     نمی کند

مهری فراتر از پدر در سینه زنده است               سرو  بلند   من   سر خم   نمی کند

نظری برای این شعر نوشتم و جواب گرفتم که شعر برای پدری از خیل جانبازان قهرمان دوران خون و آتش ( دفاع مقدس ) نوشته شده است . بر همین اساس تصمیم گرفتم پستی در مورد جانبازان دفاع از سنگرهای غیرت و مردانگی بنویسم تا جوانان این سرزمین بیشتر بدانند جانبازان در جنگ چه مردانه جنگیدند و قدر این عزیزان را بیشتر بدانند .

امروزه متاسفانه در جامعه ما به محض این که نام جانباز ، آزاده و ایثارگر برده می شود ، برخی به جای این که به پاس فداکاری های این عزیزان در سخت ترین روزهایی که بر این کشور می رفت ایثار آنان را پاس بدارند ، با کلماتی نسنجیده و ابهام آمیز همه ارزش ها را به چالش می کشند و می خواهند مشکلات موجود در کشور را به این عزیزان و خانواده های صبور و فداکار آنان نسبت دهند ، بدون این که بخواهند در قضاوت خود راه انصاف را بپیمایند .

برای رفع این گونه ابهامات در ذهن ها سوالی مطرح می کنم : آیا رزمنده ای که در شب عملیات به خاطر نجات جان یگ گردان خود را روی میدان مین انداخته و چشم ها و هر دو دست خود را از دست داده آن موقع می دانسته که بعدها به خاطر جانبازیش جامعه خود را موظف می داند امتیازاتی به او بدهد ؟ آیا رزمنده واحد پدافند شیمیایی که برای جلوگیری از کشتار دیگر رزمندگان ماسک را بر می دارد و سعی می کند با تنفس و تشخیص بوی گاز کشنده نوع آن را شناخته و پدافند را انجام دهد و به همین خاطر امروزه جانباز شیمیایی شده و در کنج بیمارستان به فراموشی سپرده می شود و به جز خانواده اش کسی از او عیادت نمی کند به خاطر امتیازات امروزی چنین کرده است ؟ و آیا رزمنده گردان خط شکن وقتی بدون هیچ جان پناهی رودر روی دشمن می ایستد و در رزم رویاروی تیر مستقیم یا ترکش خمپاره را به جان خریده و هر دو پای خود را از دست می دهد یا قطع نخاع می شود به دنبال امتیاز گیری بوده است .  

و به این سوال پاسخ دهید که آیا اصلا این ها امتیاز هستند که برخی از ما تا به این حد به خاطر آن ها تب کرده ایم و مرتب آن را به رخ این عزیزان و خانواده صبورشان می کشیم ؟ بگذارید خاطره ای از کلاس هایم در همین رابطه برایتان بگویم ، سه سال قبل در یکی از کلاس های پیش دانشگاهی صحبت از سهمیه ایثارگران در دانشگاه شد . در آن کلاس یکی از دانش آموزانم فرزند جانباز بودند و در پاسخ به سیل بدگویی های که چند دانش آموز دیگر از جانبازان داشتند هیچ نگفتند . لازم دیدم به جای دانش آموز فرزند جانبازم خودم از ایشان دفاع کنم . در پاسخ به آن چند نفر دانش آموز گفتم اگر در خانه شما پدرتان شبی بیمار شوند چه می کنید ؟ جواب دادند معلوم است که آن شب حال و حوصله درس خواندن نداریم و ناراحت هستیم . گفتم حال اگر این بیماری طولانی شود و مثلا یک ماه شود چه ؟ جواب دادند محیط خانه برایمان عوض می شود و دیگر ناراحتی مجالمان نمی دهد که بخواهیم درس بخوانیم . به آنان گفتم پس چگونه انتظار دارید فرزندی در خانواده یک جانباز بتواند به راحتی شما در خانه تان زندگی کند و درس بخواند ؟ و حالا همین سوال را از آنانی دارم که جز زخم زبان زدن به جانبازان و خانواده صبور آنان کاری بلد نیستند ، آیا می دانید زندگی در خانه ای که پدر یعنی اصلی ترین تکیه گاه خانواده از بیماری یا معلولیت دائمی رنج می برد چه تاثیری بر روحیه فرزندان دارد ؟ و در کنار آن سوالی دیگر مطرح می کنم . در دوران سخت جنگ که آزمون مردانگی بود وقتی پدر خانواده در پشت سنگرها می جنگید و شب های عملیات را پشت سر می گذاشت ، فرزند او در خانه پناهی جز آغوش مادر نداشت و همسر او در خانه در تنهایی با نگرانی چشم به درب دوخته بود تا دوباره پدر خانواده را زنده و سالم ببیند ، بهانه جویان امروزی کجا بودند ؟ و چه خدمتی به این مرز و بوم داشتند که حالا این گونه طلبکار صبورترین و فداکارترین خانواده های جامعه امروزی ما هستند ؟ اگر کمی انصاف داشته باشید قبول می کنید که اگر همه خوشی های این دنیا را به یک فرزند جانباز دهیم تا او از فکر درد و رنجی که پدرش با خود دارد بیرون رود چنین نخواهد شد . پس شما را به خدا این قدر بهانه جویی نکنید و به این صبورترین خانواده های جامعه زخم زبان نزنید . بگذارید تا جانباز درد کشیده جنگ با درد خود بسازد ، بگذارید تا همسر فداکار جانباز ، صبورانه زندگی خود را ادامه دهد و بگذارید تا فرزندان جانبازان بدون شنیدن زخم زبان ها در کنار خانواده شان زندگی کنند و با موفقیت های خود دلگرمی بیشتری را به کانون خانواده ببرند .

شعر بالا را دوباره بخوانید ، کمی از درد دل های یک فرزند جانباز است .

هر چند قامتش را در هم شکسته است              سرو   بلند   من   قد   خم   نمی کند


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:46  توسط بهزاد ميرزائي  | 

قبل از شروع جنگ فعالیت بسیج در شهر داران در جای خاصی متمرکز نبود . اولین آموزشهای نظامی را در مدارس نیروهای سپاه و ژاندارمری آن زمان شروع کردند . در بهار سال 59 یعنی چند ماه قبل از شروع جنگ یک دوره آموزش نظامی توسط سپاه در داران شروع شد که عصرها بعد از تعطیل شدن مدرسه به بیابانهای شمال داران که امروزه جزو محدوده ششصد پلاک می باشند می رفتیم و دوره آموزشهای نظامی را می گذرانیم. در تابستان سال 59 یکی از مدارس داران در اختیار سپاه قرار گرفت تا فعالیتهای بسیج در آن سازماندهی شود. و آن مدرسه که امروز مدرسه شهید بهشتی داران در آن قرار دارد اولین مکان تجمع بسیجیها در داران بود. با شروع جنگ یکی از خانه های سازمانی واقع در خیابان شهید رجائی امروزی به بسیج واگذار شد و آن ساختمان هسته اولیه پایگاه مقاومت بسیج در داران بود .

 تا سال 60 بسیج در آن ساختمان فعالیت داشت و سازماندهی نیروها و اعزام به جبهه نیز از آن ساختمان انجام می شد. چون هنوز در روستاها پایگاههای بسیج تشکیل نشده بود هر شب توسط ماشینهای ادارات که در اختیار سپاه بودند تعدادی از بسیجیهای داوطلب از روستاها برای گشت و نگهبانی به آن ساختمان می آمدند . راننده این ماشینها خودشان کارمند همان اداره بودند که ماشین را در اختیار سپاه گذاشته بود. اکثر شهدای منطقه داران در دو سال اول جنگ از همان ساختمان فعالیتشان را در بسیج شروع کردند و حتی بسیاری از نیروهای سپاه فریدن نیز اولین بار به عنوان بسیجی در همانجا فعالیت داشتند.

 از تابستان سال 60 که پایگاههای بسیج در شهرها و روستاها شکل گرفت مسجد جامع شهر داران واقع در چهار راه معروف به فلکه چادگان نیزبه عنوان محل پایگاه مقاومت بسیج داران به نام پایگاه شهید بهشتی  انتخاب شد. یادم هست در تابستان سال 60 که تازه پایگاههای بسیج در منطقه تاسیس شده بود تمامی نیروهای بسیجی در خیابان امام ( ره ) تجمع و اولین رژه قدرت بسیجیها در داران انجام شد. حضور جوانان بسیجی با لباس رزمی و اسلحه در آن دوران که شور و حرارت انقلاب و جنگ تمامی ایران را به تنوری داغ تبدیل کرده بود بسیار با شکوه بود. تا اوخر سال 67 محل پایگاه بسیج همان مسجد بود و هر که می خواست عضو بسیج شود به آنجا می آمد. خیلی از شهدای والامقام شهر داران از همان پایگاه عضو بسیج شده و به جبهه اعزام شدند. وضعیت پایگاه به گونه ای بود که رزمندگان بسیجی داران و حتی روستاهای مجاور وقتی از جبهه به مرخصی می آمدند شبها در خانه نمی ماندند و به پایگاه می آمدند تا جائی که برخی اوقات خانواده شان دنبال آنها می آمدند تا حداقل یک شب را در کنار خانواده باشند.

از اواخر سال 66 به دنبال دو نوبت بمباران شهر داران توسط هواپیماهای عراقی پایگاه مقاومت بسیج داران که از چند سال قبل پایگاه شهدای داران نامیده می شد به یکی از اتاقهای مسجد صاحب الزمان ( عج ) داران انتقال یافت و تا پایان جنگ و آتش بس در همان مکان قرار داشت. امروزه اولین ساختمان بسیج در شهر داران به یک منزل سازمانی مسکونی درخیابان شهید رجائی تبدیل شده است. در مسجد جامع هم که یک گوشه مسجد را با نئوپان به اتاقی برای پایگاه بسیج تبدیل کرده بودند، با برداشتن نئوپان درهمان سال اثری از پایگاه در آن مسجد نمانده است جز یک سوراخ ناشی از فشنگ کلاش به درب چوبی مسجد و محل پایگاه بسیج در مسجد صاحب الزمان (عج ) نیز به مغازه شیشه فروشی و تعمییر دوچرخه تبدیل شده است.

امروز در هفته بسیج مکانهای برایم تجدید خاطره شد که به عنوان مراکز بسیج در شهر داران محل شروع معراج شهدای این شهر بودند . یاد آن دوران خدائی و یاد همه شهدای شهر داران جاودانه باد.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:56  توسط بهزاد ميرزائي  | 

بعد از این که در آخرین پست وبلاگم با دیدن قسمتی از مصاحبه تلویزیونی ام در جبهه های نبرد بعد از پذیرش قطعنامه در مستند دفاع مقدس که از تلویزیون پخش شد ، به یاد آن روزهای خدایی یادی از آن دوران داشتم ، عزیزی بزرگواری کرده و پیامي را که قسمتي از آن را در زیر می بینید برای من گذاشتند .
اي .... شماها نمي دانيد خدا كجاست پس چه طوري سابقه جنگ داريد و ادعا ميكنيد ....
حیفم آمد پاسخی در خور نوشته این دوست بزرگوار ننویسم پس اگر کمی زیاده روی کرده ام بر من ببخشید . 
دوست عزیز شما که می دانید خدا کجاست به ما هم بگویید تا به درگاهش رویم و گلایه کنیم از آنانی که خود و تفکر خود را عین اسلام می دانند و اگر دستشان برسد از بزرگان دین نیز می خواهند جلوتر باشند . شما که با خداوند ارتباط دارید و نمایندگان بی چون و چرای پرودگار در زمین هستید ما را به درگاه حق معرفی کنید تا بگوییم پرودگارا : ما را در زمین همنشین کسانی قرار داده ای که خود را شهروند درجه یک می دانند و سایرین را شهروندان درجه دو و گروهی .... . دوست عزیز ، اگر مصاحبه ام را در سخت ترین روزهای جنگ یعنی روزهای پایانی آن شنیده باشی گفتم ما فرمانبر امام هستیم ، بگویند بجنگید می جنگیم و بگویند صلح کنید ، صلح می کنیم . این یعنی طبعیت کامل از فرمان رهبری نظام آن هم در میدان عمل که آتش و خون در آن حکم فرما بود ، نه در امنیت و آسایش فعلی کشور و امتیازات بی اندازه ای که به امثال شما داده شده است تا این موضع گیری ها را در مقابل امثال من داشته باشید . وقتی من بسیجی شدم و به جبهه رفتم نه از سهمیه رزمندگان خبری بود و نه از بن و کالابرگ ویژه . نه به خاطر دو روز مانور حق ماموریتی داده می شد و نه در گزینش ها به ما برتری . دوست عزیز ، من ابتدا دانشجو شدم و بعد از طریق اعزام های دانشجویی صندلی کلاسم را در دانشگاه ترک کرده و به جبهه رفتم ، پس می دانستم خدا کجاست و در کجا باید دنبال او بگردم .
اما این که گفتید سابقه جنگ دارید و ادعا می کنید ، بله من ادعا می کنم و می توانم چنین ادعای داشته باشم  چون آخرین اعزامم به جبهه ، اعزام هفت تیر ماه 67 بود که آقای هاشمی به عنوان فرمانده جنگ در این اعزام گفتند هر کس می تواند اسلحه به دست بگیرد به جبهه برود که به وجود او نیاز است و امام چندی بعد در جریان قبول قطعنامه گفتند نبرد امروز نقطه حیاتی اسلام و کفر است و مقام معظم رهبری که آن وقت رئیس جمهور بودند در نماز جمعه 29 تیر ماه 67 گفتند من به جبهه می روم شما هم بیایید . من به همراه بسیاری از رزمندگان بی ادعای آن روزها به پشت خاکریزهای غیرت و شرف رفتم ، اما در آنجا خبری از امثال شما و دوستانتان نبود ؟
دوست عزیز ، امیدوارم که دیگر جنگی در نگیرد اما سوالی از شما دارم  اگر جنگ شد به جبهه می روید ؟ از روی احساسات پاسخ ندهید و نگویید دنیا را فتح می کنیم . چون در نبرد هشت ساله امام که پیشوای همه بودند گفتند از جوانان می خواهم تنور جنگ را گرم نگه دارند ولی هم فکران آن زمان شما به این تکلیف توجهی نکردند . خوب است کمی از جنگ برایتان بگویم تا بدانید منطقه جنگی آن چیزی نیست که در بسیاری از فیلم های سینمایی دیده اید و فکر می کنید دشمن نشسته تا بروید و بکشیدش . در منطقه فاو خط ام القصر ( اشتباه نکنید فاو بندری تفریحی در شمال نیست ، بلکه یکی از سخت ترین نبردهای تاریخ جنگ در آن منطقه انجام شد و اگر به گلزار شهدای شهر خودمان سری بزنید بیشترین شهدای شهرمان در فاو به شهادت رسیدند ) برای حفاظت از یک سنگر کمین 4 نفر جوان بسیجی پشت سر هم به شهادت می رسند ، سنگری که 4 متر مربع وسعت نداشت . در کربلای 5 ، شب عملیات یک لودر 16 راننده عوض می کند یعنی هر راننده ای روی آن می رود شهید می شود و نوبت به نفر بعدی می رسد . در کربلای 5 به فرمانده گردانی می گویند منطقه ای را باید تصرف کنید ، وسعت منطقه را نشانش می دهند با خنده می گوید این که چیزی نیست یک دسته را می فرستد همه شهید و زخمی می شوند ، یک گروهان را می فرستد باز هم مثل قبل و در آخر کل گردان را حرکت می دهد تا کمی از آن وسعت کم را از دشمن می گیرد . در کردستان گروههای ضد انقلاب پاسدارهای که اسیر می شدند را به عنوان قربانی جلوی پای عروس سر می بریدند نه با چاقو ، بلکه با تکه ای آجر که لبه داشت .
پس دوست عزیز خواهش می کنم زبان ببندید و بی جهت خود را به بزرگان نسبت ندهید . در روزهای سخت جنگ شما و هم فکرانتان در شهرمان ، نشان دادید تا چه حد تابع فرمان امام هستید . 
اما این که گفتید کافرید ، جالب است از جانب خداوند هم صحبت می کنید و مرزی جدید بین کافر و مسلمان تعریف می کنید . تا آنجا که در قرآن خوانده ایم و بزرگان دین فرموده اند برای کافر بودن مشخصاتی بیان شده است و خداوند و پیامبران او خط کفر و ایمان را مرز بندی کرده اند . حالا شما خود را که می دانید که برای کفر و ایمان مرز بندی جدیدی می کنید ! شاید به راستی باورتان شده که نماد حق هستید مانند خوارج که در صدر اسلام خود را نماد حق می دانستند و در صفین مقابل قرآن ناطق شمشیر کشیدند ، البته آخر کارشان به دزدی و راهزنی کشیده شد .


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 10:44  توسط بهزاد ميرزائي  | 

امشب آخرین قسمت مستند هشت سال دفاع مقدس از شبکه سیما پخش شد و قسمتی از مصاحبه ای که در آخرین روزهای جنگ خبرنگاران با من در منطقه عملیاتی جنوب داشتند در این مستند پخش شد . به یاد خاطره های آن روزها افتادم و خواستم یادی از آن دوران بکنم .

دانلود :   http://www.esnips.com/web/sahar1

بعد از این که در آخرین سال جنگ وضعیت جبهه ها به نفع عراق رقم خورده بود و ما تقریبا تمامی آنچه را که در طول جنگ بدست آورده بودیم فقط در چند ماه از دست دادیم ، وضعیت جبهه ها بسیار سخت شده بود و در جبهه ها کمبود هر آنچه که نیاز بود به خصوص نیرو کاملا به چشم می خورد . بعد از قبول قطع نامه 598 توسط ایران ، هجوم سراسری ارتش کاملا مجهز و روحیه گرفته عراق از جنوب و غرب به خاک کشورمان آغاز شد ، آن موقع من به عنوان دیده بان لشکر مقدس 14 امام حسین ( ع ) در خط گمرک خرمشهر کنار اروند رود در کنار گردان بودم . چون دیده بان لشکر بودم و خطوط دشمن را زیر نظر داشتم تحرکات زیادی در خط دشمن می دیدم و در ارتباط بی سیمی با دیده بان های خطوط مجاور ، دیگر دیده بانان نیز همین تحرکات را مشاهده کرده بودند . به همین دلیل وضعیت را به فرماندهان مستقر در خط گزارش دادم . یادم هست یک شب فرمانده گردان مستقر در خط از من خواست به سنگر فرماندهی بروم و ضمن تماس با دیگر دیده بان های خطوط مجاور اطلاعات لازم را در مورد تحرکات عراقی ها به او دادم . چند روز بعد یک روز صبح قبل از این که بخواهیم برای نماز صبح بیدار شویم با صدای آتش تهیه عراقی ها که روی خط لشکر 8 نجف و 28 روح الله در محور شلمچه ریخته می شد بیدار شدیم . عراقی ها از آن خطوط هجوم خود را در منطقه جنوب آغاز کرده بودند که نشان می داد گزارش های ما دیده بان ها درست بوده است . نماز صبح را با عجله خواندم و بی سیم و قطب نما و نقشه و دوربین دیده بانی ام را برداشتم و در کنار یکی از نهرهای حاشیه اروند که فرمانده گردان احتمال حمله دشمن از آنجا را می داد در کنار سایر رزمندگان مستقر شدم . با دیده بان خطی که درگیر شده بود توسط بی سیم تماس گرفتم خبرهای خوبی داد و گفت عراقی ها خط را شکستند و در گیری تن به تن داریم اما نتوانستند پیشروی شان را ادامه دهند و فرمانده یگان عمل کننده عراقی ها نیز اسیر شده است . همه خوشحال شدیم اما هجوم دشمن در سایر محورها نتیجه داد و خط لشکر 28 شکست . عراقی ها همان روز توانستند جاده اهواز خرمشهر را اشغال کنند و تا نزدیک اهواز پیش روی کنند. خرمشهر محاصره شد و ما در حالی که فقط دو گردان نیرو بودیم در خرمشهر محاصره شده بودیم در حالی نیروهای عراقی روبرو و پشت سر ما موضع گرفته بودند . شب را تقریبا هیچ کس نخوابید و همه منتظر هجوم دشمن بودند . یادم هست برای این که اگر احتمالا خوابم برد ارتباط بی سیمی ام قطع نشود ، بی سیم را کنارم گذاشتم و سیم گوشی آن را دور گردنم پیچیده و گوشی را روی سینه ام گذاشته بودم . تا نیمه های شب سکوت نسبی بر منطقه حاکم بود یعنی حجم آتش نیروهای خودی و دشمن کم بود ، و این نشان از تحولاتی در خطوط می داد . بعد از نیمه شب مبادله آتش پشت سرمان یعنی منطقه ای که عراقی ها صبح تصرف کرده بودند شدید شد و هنوز صبح نشده بود که از طریق بی سیم به ما خبر دادند بچه های خودمان به دشمن هجوم برده و ضمن وارد آوردن تلفات بسیار سنگین ، دشمن را تا مرز عقب رانده اند به این ترتیب ما از محاصره خارج شدیم و همان روز صبح به منطقه درگیری رفتیم ، غوغایی بود از لاشه های تانک و نفر برهای عراقی که در کنار آنها اجساد دشمن افتاده بود . از آنجا برای استراحت به مقر لشکر اعزام شدیم . چند روز بعد فرمانده دیده بانی لشکر من و چند دیده بان دیگر را جمع کرده نقشه ای روبرویمان باز کرد و موقعیت منطقه ای را که قرار بود در آن عملیات انجام شود برایمان توجیه کرد . قرار بود در منطقه کوشک یک عملیات انهدام تجهییزات و تانک دشمن را اجرا کنیم . فرمانده دیده بانی لشکر در توجیه این عملیات می گفت عراقی ها تانک های زیادی را در این منطقه مستقر کرده و از آنها برای عملیات در جنوب استفاده می کنند . اگر بتوانیم در یک هجوم تانک ها را از کار بیندازیم جلوی هجوم های بعدی دشمن گرفته خواهد شد . فردای آن روز با یکی دیگر از دیده بان ها به منطقه مورد نظر رفتیم برای تنظیم آتش توپخانه . در اصطلاح دیده بانی باید ثبتی می گرفتیم یعنی آتش توپخانه هایی که قرار بود در عملیات شرکت کنند را روی مواضع مشخصی تنظیم و ثبت کنیم تا در شب عملیات توپخانه بتواند اجرای آتش موثر داشته باشد . پشت خاکریز مستقر شده بودیم و مشغول گرفتن ثبتی بودیم که یه دفعه خودم را جلوی دوربین دو نفر از خبرنگاران تلویزیون ایران دیدم ، برای این که مصاحبه ای کاملا طبیعی انجام دهند بدون اطلاع کنارمان آمده و اصطلاحا ما را غافلگیر کردند . ابتدا مصاحبه با من انجام شد . در سوالهایشان جایی از من راجع به قبول قطع نامه سوال کردند و جوابی که من بیش از بیست سال قبل در خط مرزی کوشک واقع در منطقه عملیاتی جنوب داده بودم را امشب در مستند دفاع مقدس شنیدم ، پاسخم این بود : ما گوش به فرمان امام هستیم ، اگه بگن بجنگید می جنگیم و اگه بگن صلح کنید صلح می کنیم .

علت ناکام ماندن دشمن در هجوم به ایران را در همین پاسخ می توان یافت ، عشق و اعتمادی که همه مردم ایران و رزمندگان به امام داشتند و اطاعت از امام به عنوان فرماندهی واحد جنگ .  


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 10:39  توسط بهزاد ميرزائي  | 

در 31 شهریور ماه 1359 ، یعنی 29 سال قبل در قسمتی از این کره خاکی نبردی در گرفت که کمتر کسی فکر می کرد هشت سال به درازا بکشد . این نبرد ویژگی هایی داشت که آن را با همه جنگ های دیگر حداقل در تاریخ معاصر ایران و جهان متفاوت کرده بود . این نبرد فقط برای خاک و کشور گشایی نبود ، و ابعاد بسیار گسترده ای را شامل می شد . از یک سو جنگی عقیدتی بود بین یک تفکر نو ، جدید و انقلابی با مایه های بسیار شدید مذهبی و تفکری متعصبانه در مقابل آن . از سوی دیگر نبردی بود بین دو قومیت ایرانی و عرب که در طول تاریخ هیچ گاه این دو ملت با هم نبوده و همیشه بر علیه یک دیگر بوده اند . و در بعد دیگر نبردی بین تفکر معتدل شیعی و تفکر متعصب سنی عربی . صدام به عنوان نمادی از یک تفکر پان عربیسم و به شدت نژاد پرستانه با نام قادسیه به ایران هجوم آورد و باز هم همین صدام به عنوان نمادی از یک مذهبی افراطی و رادیکال از اهل سنت به ملتی هجوم آورد که در مقابل تفکری شیعی و علوی دارند . و باز هم همین صدام به عنوان یک رهبر جاه طلب و مغرور به امید بدست آوردن رهبری منطقه به کشوری حمله کرد که در آن تفکری انقلابی و نو پا گرفته بود و همه نگاهها را در جهان اسلام به خود معطوف کرده بود و در ذهن ملت ها گسترش میافت .

این ها موجب شده بود تا این نبرد با همه نبردهای دیگر متفاوت باشد که در طول هشت سال جنگ نمودهای تقابل این دو تفکر را در مقابل هم می بینیم . رفتار عراقی ها با اسرای ایرانی نمادی از تفکر متعصبانه عربی مذهبی بود اما در مقابل رفتار ما در مقابل اسرای عراقی نمادی از تفکر معتدل شیعی . شعارهای جنگی عراقی ها قادسیه و کشتار عجم و ذلت ایرانی در برابر عرب بود و در مقابل شعارهای ما نمودهای مذهبی و تفکر شیعی را به همراه مایه های انقلابی و حراست از وطن داشت . در اغلب سرودهای جنگ نام های مقدس حضرت علی ( ع ) ، حضرت زهرا ( س ) امام حسین ( ع ) ، حضرت ابوالفضل ( ع ) ، و نامهای کربلا ، سقا ، تشنگی و ........ فراوان شنیده می شد . در ارتش عراق لشکرها و تیپ های رزمی نامهای متعصبانه عربی داشتند مانند تیپ قادسیه و نامهای مناطق و شخصیت های متعصب عرب.  و در نیروی نظامی ایران نامهایی که نشان از عقیده شیعی داشت . لیست نام های لشکرها و قرار گاههای نظامی ایران در این مورد جالب است . قرارگاه خاتم الا نبیا ( ص ) ، قرارگاه کربلا ، لشکر 27 حضرت رسول ( ص ) تهران ، لشکر 17 علی ابن ابی طالب ( ع ) قم ، لشکر 8 نجف اشرف اصفهان ، تیپ امام حسن ( ع ) خوزستان ، لشکر 14 امام حسین ( ع ) اصفهان ، لشکر 41 ثارالله کرمان ، لشکر 40 عاشورای آذربایجان ، لشکر 25 کربلای مازندران ، لشکر 7 ولی عصر ( عج ) خوزستان ، تیپ 44 قمر بنی هاشم چهار محال  بختیاری ، تیپ 57 حضرت ابوالفضل ( ع ) لرستان ، تیپ 21 اما رضا ( ع ) خراسان ، تیپ 33 المهدی یزد  و سایر لشکرها و تیپ ها هم به همین صورت . پرچمهای عراقی ها همیشه پرچم عراق بود و عکس صدام ، اما پرچم های ما ، پرچم های سبز و سرخ یا زهرا ، یا حسین و یا ابوالفضل .

شیوه نبرد هم بسیار متفاوت بود . عراقی ها در نبرد بسیار مغرورانه هجوم می آوردند ، انبوهی از تانکها و آتش توپخانه بسیار سنگین همراه با به کار گیری همه ادواتی که در اختیار داشتند بدون هیچ تاملی در مصرف مهمات و انجام تاکتیک های غافل گیرانه که نشان از تفکری متعصبانه و کور داشت . اما در مقابل هجوم های نیروهای ایرانی هجوم هایی در کمال سکوت بود و آرایش نیروها حکایت از شروعی کاملا غافل گیرانه داشت و در کنار آن روحیه به شدت ایثار گر و آمادگی برای هر نوع فداکاری و حتی کشته شدن که نشان از تفکری به شدت تحت تاثیر مذهب بود و جان فشانی برای میهن . زندگی رزمندگان در دو سمت جبهه های نبرد نیز نشان از همین دو تفکر متفاوت را داشت . وقتی در تلویزیون عراق جبهه های نبرد را نشان می داد ، رقص و پای کوبی سربازان عراقی همراه به شلیک های هوایی اسلحه و هلهله سربازان در مقابل صدام . اما در این سمت نماز ، دعا و سرودهای مذهبی و مرثیه خوانی بیشترین چیزی بود که در تلویزیون می دیدی .

روحیه نیروها در دو سمت خطوط نبرد نیز بسیار متفاوت بود . در آن سمت سرباز عراقی با روحیه ای بسیار خشن و متعصب آمده بود تا اقتدار عربی خود را ثابت کند ، به همین دلیل در تنگناها کم می آورد و عجولانه حتی به هم رزم خود نیز ترحم نمی کرد ، اما در این سمت رزمندگانی که اعتقاد داشتند حضورشان در جبهه یک تکلیف دینی و ملی است و به همین دلیل در سختی ها اراده شان قویتر می شد و محکمتر می ایستادند . هر چه بود خیلی متفاوت بود برای همین هنوز بعد از گذشت نزدیک به بیست سال از پایان این نبرد بچه های جنگ در ایران حسرت آن روزها و خاکریزها را می خورند و اندوهگین از این که چرا به خیل شهدا نپیوستند .

آن روزها بچه های جنگ دنبال پست و مقام و امتیاز گیری نبودند ، آن روزها بچه های جنگ دنبال روی جناحهای سیاسی نبودند چه این که همان موقع هم جناح های سیاسی در کشور فعال بود . بارها دیده شد که یک همافر و یا افسر ارتش داوطلبانه به عنوان بسیجی به جبهه اعزام می شد و در گردان های رزم پیاده سپاه در کنار دیگر نیروها به عنوان یک بسیجی ساده حضور داشت، بدون این که خود را معرفی کند . رزمنده ای از اصفهان را می شناختم که سابقه جبهه زیادی داشت و می توانست  فرماندهی یگ گردان رزمی را به عهده بگیرد . اما در عملیاتها می رفت در لشکر امام حسین ، گردان امام حسین ، گروهان امام حسین و بلاخره دسته امام حسین به عنوان یک بسیجی ساده اسلحه دست می گرفت و می جنگید تا سرباز امام حسین ( ع ) باشد . رزمنده دیگری چون خواب دیده بود که در عملیات دستش قطع می شود برای عملیات سر بند یا ابوالفضل به پیشانی می بست تا زیر بیرق علم دار کربلا باشد .

بسیاری از جوانهای امروزی افسوس می خورند که چرا آن موقع نبودند تا در پشت خاکریزها با دشمن بجنگند . می خواهم بگویم آن روزها حال و هوای خاص خود را داشت . اگر جوانهای امروزی در آن دوران بودند و یا دوباره در کشور شرایطی مشابه آن دوران ایجاد شود ، این جوانان نیز با همان روحیه به میدان نبرد می روند ، ولی چاره ای نیست جز پذیرفتن این که آن روزها دیگر تکرار نخواهد شد ، همان گونه که تاریخ اسلام دیگر هیچ وقت نتوانست صدر اسلام را تجربه کند . معنویت حاکم بر جامعه در آن روزها را دیگر نخواهیم دید . افسوس بر روزهای که گذشت و دیگر نخواهد آمد .


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:33  توسط بهزاد ميرزائي  | 

از حدود یک ماه قبل بحثهای در مورد جنگ هشت ساله را با چند نفر از دوستان در وبلاگها داشته ام. یکی از دوستان بزرگوار در وبلاگشان مطلبی آورده اند با این مضمون که نباید در نبرد هشت ساله جوانان و نوجوانان شرکت می کردند و حضور آنها را در جنگ به مدیریت ضعیف جنگ نسبت داده اند و در کنار آن اعتقاد دارند کشته شدن این افراد در جنگ هیچ افتخاری برای ما ندارد. حیفم آمد در پاسخ ایشان نظرم را برای خودشان ارسال کنم و احساس کردم بهتر است در همین مورد یک پست در وبلاگم قرار دهم تا دوستان دیگری هم که به وبلاگ من می آیند بتوانند نظرات خود را در این مورد بیان کنند.

نبرد هشت ساله بین ایران و عراق، جنگی نبود که ما شروع کننده آن باشیم و در شرایطی نابرابر به ایران تحمیل شد. چرا صدام این زمان را برای جنگ انتخاب کرد. آنهایی که از قرارداد 1975 الجزایر خبر دارند می دانند که عراق قبل از انقلاب هم هجومی را به مناطقی از ایران داشته است اما به دلیل ضعیف بودن نیروهای نظامی اش نسبت به ایران پس از حدود یک هفته نبرد نتوانست به اهداف خود برسد و مجبور به قبول قرارداد 1975 الجزایر شد که در آن دستاوردی برای عراق دیده نمی شد. پس از آن نبرد کوتاه، عراق به شدت در جهت تقویت بنیه نظامی خود پیش رفت تا جائی که از نظر نیروی زرهی و مکانیزه به گفته کارشناسان نظامی قویترین قدرت منطقه شد. به همین دلیل بود که قبل از انقلاب ایران تعداد زیادی تانکهای چیفتن را وارد کرد تا تعادل قوا مجددا برقرار شود. پس از انقلاب ارتش ایران کاملا از هم پاشیده بود و توان دفاعی ایران بشدت ضعیف شده بود. اما در کنار آن ارتش عراق بسیار مجهز و کارآمد شده و در غیاب ایران خود را یک قدرت منطقه ای کارآمد می پنداشت. در این شرایط بهترین موقعیت برای عراق که در آن موقع صدام با تفکری بشدت عربی و ناسیونالیستی بر آن حاکم بود پیش آمده بود تا ضمن تغییر شرایط منطقه به نفع خود به آنچه در نبرد قبلی نرسیده بود، برسد و با این تفکر هجوم به ایران را آغاز کرد.

دوست عزیزی که مدیریت ایران را در جنگ زیر سوال می برید آیا می دانید که صدام علنا در تلویزیون ظاهر شده و قرارداد الجزایر را فاقد اعتبار دانسته و آن را پاره کرد، آیا می دانید که صدام اولین گلوله را خود به سمت ایران شلیک کرد. اگر تاریخ را خوانده باشید نوشته اند که اسکندر مقدونی خود اولین نیزه را از کشتی به خاک ایران پرتاب کرد . صدام هم می خواست به عنوان فاتح ایران اولین گلوله را خود شلیک کند. آیا می دانید در ابتدای جنگ آنقدر وضعیت ما در مرزها بد بود که عراقی ها وقتی بدون هیچ مقاومتی تا نزدیک اهواز پیش می روند خودشان به شک می افتند که این پیشروی راحت شاید نقشه ای از طرف ایران باشد و برای همین  پیش روی را ادامه نداده خطوط دفاعی شان را تثبیت می کنند. آیا می دانید در مقابل سه لشکر زرهی عراق که در محور جنوب با حدود 500 تانک وارد ایران می شوند ما فقط حدود 20 تانک در جنوب داشته ایم که از آنها هم هیچ کاری بر نیامد. در چنین شرایطی بود که ایران وارد جنگ شد . جنگی که به هیچ عنوان برای آن آمادگی نداشت و نه شروع کننده جنگ بود و نه تحریک کننده به آغاز آن. برخی می گویند ایران می توانست از شروع جنگ جلوگیری کند . این هم جزو ایرادهایی است که به جنگ گرفته شده است. چگونه می شد جلوی صدام با آن تفکر پان عربی اش را گرفت. آو آنقدر در رویای فتح بود که هجومش را نه از یک محور که از سه محور به ایران آغاز کرد، جبهه شمالی، جبهه میانی و جبهه جنوبی . دوست عزیز می دانید معنی این مانور نظامی چیست ؟ بیش از دوازده لشکر و دهها تیپ مستقل به یک باره هجوم خود را آغاز می کنند. صدام از قبل حتی سپاههای خود را هم تشکیل داده بود . اگر از جنگ چیزی شنیده باشید از سپاه سوم و سپاه هفتم عراق در جنوب زیاد گفته می شد. لشکرهای که تشکیل یک سپاه را می دهند و سپاههای که تشکیل یک ارتش را می دهند . اینها همه نشان از آمادگی کامل عراق برای یک نبرد را داشت. چه کسی آن موقع می توانست جلوی حرکت این ارتش کاملا آماده با فرماندهی گروهی عرب به شدت ناسیونالیست را بگیرد . صدام از همان روزهای اول حتی نام استانها و شهرهای ایران را نغییر داده بود، وقتی اروند شط العرب شود، خوزستان، عربستان، اهواز، الاحواز، خرمشهر، محمره و ..... دیگر تا آخر خط را خودتان بخوانید.

حالا در این شرایط ما می خواستیم کلاسیک وارد نبرد شویم. چگونه ؟ با کدام سازماندهی نیرو و پشتیبانی سلاح. جالب است بدانید در ماههای اول جنگ نیروهای مردمی با تفنگ ام- 1 در مقابل عراق ایستاده بودند . آیا می دانید تفنگ ام- 1 متعلق به جنگ جهانی دوم است که تعدادی از آنها هنوز در انبارهای نظامی ایران خاک می خورد . دوست عزیز آیا می دانید در این نبردی که شما آن را زیر سوال برده اید اولین خط دفاعی ایران پس از چند ماه جنگ در محور جنوب توسط تعدادی از نیروهای سپاه که شاید کمترین آشنایی با جنگ کلاسیک را داشته اند ایجاد می شود. حتما ایراد می گیرید که همین نشانه ضعیف بودن مدیریت جنگ است، در پاسخ تان بگویم آن موقع ارتشی وجود نداشت که بخواهد استراتژی جنگ را طرح ریزی کند و اگر همین نیروهای کم تجربه هم نبودند، در همان ماههای اول آبادان هم به سرنوشت خرمشهر دچار می شد. دوست گرامی به حضور جوانان در جنگ و کشته شدنشان ایراد گرفته اید . آیا می دانید ما مجبور بودیم به خاطر کمبود سلاح و تجهییزات، در طرح ریزی عملیات به نیروهای انسانی متوسل شویم به خاطر همین تمام عملیاتهایمان در شب انجام می شد تا از اصل غافلگیری و تاریکی شب استفاده کرده تلفات خود را کاهش دهیم. شاید حالا بخواهید ایراد بگیرید که وقتی تجهییزات نداشتیم نباید جنگ را ادامه می دادیم تا جوانان ما این طور به کشتن داده شوند. دوست عزیز آیا دشمن هم با ما موافق بود که جنگ را ادامه ندهد. ماههای پایانی جنگ را شاید شنیده باشید. چون محورهای جنوب همگی برای عملیات قفل شده بود، اسفند ماه 66 در منطقه حلبچه عملیات شد و بیشتر نیروها را از محور جنوب برای عملیات به محور غرب انتقال دادند. برای عید نیروها به مرخصی آمدند و پس از آن در پایان فروردین  67  ماه مبارک رمضان آغاز شد و در کنار اینها شروع فصل کشاورزی . این چند عامل در کنار هم موجب شد تا در جبهه ها کمبود نیرو داشته باشیم و عراق در عملیاتی به نام رمضان فاو را در مدت یک شبانه روز باز پس گرفت . قبلا در جائی برایتان نوشته ام که وقتی پس از قبول قطع نامه عراق در جنوب وارد جاده اهواز – خرمشهر شد، در لشکر امام حسین ( ع ) که یکی از زبده ترین لشکرهای عملیاتی بود آنقدر نیرو نداشتیم تا در سه راه حسینیه چند قبضه توپ مستقر کنیم و جلوی تانکهای عراقی را بگیریم. آری دوست من همین جوانان بودند که با حضورشان در جنگ دشمن را از خاکمان بیرون راندند و با یورش به خاک دشمن توانستند امتیازاتی بگیرند تا شرایط برای آتش بس منصفانه ایجاد شود . باز هم از ماههای پایانی جنگ برایتان بگویم. عراق وقتی جبهه ها را خالی دید سریعا یورش مجدد خود را به خاک ایران آغاز کرد و شرایط مثل ابتدای جنگ شد. اما وقتی حرکت مردم در 45 روز پایانی جنگ به جبهه ها دوباره جبهه ها را تقویت کرد عراق که قبول قطع نامه از طرف ایران را یک تاکتیک برای فرار از شکست نامیده بود، خود مجددا قطع نامه را پذیرفته و از پایان جنگ استقبال کرد. دوست عزیز احتمالا یکی از ایرادهای شما به وضعیت جنگ این است که جوانان را تحریک کرده آنان را به جبهه اعزام می کرده اند یا برای باز کردن میدان مین از جوانان داوطلب استفاده می شده است و ایرادهای مشابه اینها . ای کاش شما خودتان وضعیت جبهه ها را دیده بودید تا متوجه می شدید که شاید جوانی در شهر و جمع دوستان خود با شعارهای جنگ تحریک می شد و به جبهه می رفت، اما این افراد خیلی زود به خانه برمی گشتند و دیگر هم پا به جبهه نمی گذاشتند چون جنگ شوخی نبود که با تحریک احساسات بتوانی دوام بیاوری . زندگی پشت خاکریزها و درون سنگرها در گرمای بالای 50 درجه بیابانهای جنوب ، در حالی که از زمین و آسمان گلوله و ترکش می بارد و نگهبانی در سینه ارتفاعات در شبهای یخبندان کوهستانهای غرب چیزی نیست که بتوان به راحتی آن را تحمل کرد . کسی که به قول شما او را تحریک کرده و به جبهه می فرستادند صدای یک سوت خمپاره برایش کافی بود تا دیگر هوس نکند با شعارهای جنگ وارد جبهه شود تازه شبهای عملیات که دیگر گفتن ندارد وقتی با چشم خود می بینی کالیبر دشمن دارد یک یک دوستانت را به زمین می اندازد و اگر بمانی خودت هم به زمین می غلتی، وقتی می بینی تانکهای دشمن تا ده متری خاکریز آمده و مانور می دهند، وقتی زیر آتش تهیه دشمن حتی نمی توانی سرت را از سنگر بیرون بیاوری و وقتی جلوی چشمت همسنگرت با تیر مستقیم تکه تکه می شود و پاره های تنش روی تو می افتد، چطور می توانی بگویی که به خاطر شعارهای جنگ به جبهه آمده ای ؟ دوست گرامی جوانی که به خاطر باز شدن معبر خود را روی میدان مین می اندازد تا دوستانش از معبر عبور کنند دچار احساسات نشده است. او خوب می دانسته که اگر این معبر باز نشود اولا یک گردان نیرو پشت معبر مانده و قتل عام می شود ثانیا گردانهای عملیاتی نمی توانند الحاق کنند و شکافی در محور ایجاد می شود که دشمن از همان شکاف نیروها را قیچی کرده دهها گردان را قتل عام می کند. این به بازی گرفته شدن احساسات نیست که شما فکر می کنید، این گذشت و فداکاری برای پیروزی است. اگر باور ندارید فیلم قتل عام رزمندگان در عملیات کربلای 4 در ام الرصاص و ام البابی که توسط تلویزیون عراق در آن روزها ضبط و پخش شده بود را ببینید تا باور کنید که چطور یک گردان کامل پشت معبر قتل عام شده است . دوست عزیز اگر می خواهید به اشتباهات تاکتیکی  در میدانهای رزم اشاره کنید در جوابتان بگویم آیا فقط ما در جنگمان اشتباه تاکتیکی داشته ایم و در هیچ نبردی این گونه نبوده است ؟ آیا ارتش آلملن نازی فقط در جبهه روسیه در یک زمستان بیش از یک میلیون کشته نداد، آیا ناپلئون با آن همه موفقیتهای نظامی در آخرین نبرد آنگونه شکست نخورد، آیا ارتش بسیار موفق انگلستان در جنگ جهانی دوم در شمال افریقا آنگونه در مقابل مارشال رومل آلمانی به افتضاح کشیده نشد . به تاریخ خودمان باز گردیم، آیا ارتش داریوش سوم از مقابل شپاه اسکندر عقب ننشست، آیا در جنگ جلولا سپاه بیش از صد هزار نفری ایران اسیر حیله سپاه عرب نشده و توسط فرماندهان خود به کشتارگاهی که برای آنان تدارک دیده بودند فرستاده نشدند، آیا آمریکا با آن همه قدرت و توان بالای نظامی و اقتصادی در ویتنام جلوی تعدادی جنگنجوی مردمی شکست نخورد، آیا روسیه ( شوروی سابق ) که یک ابرقدرت مطلق بود در افغانستان از نیروهای احمد شاه مسعود در دره پنج شیر به کرات شکست نخورد ؟ پس شما چرا فقط اشتباهات نظامی ایران را می بینید ؟ آیا عراقی ها در جنگ هیچ اشتباهی نداشتند . اگر کربلای چهار به نفع آنان تمام شد در کربلای پنج کشته هایشان دهها برابر ما بود . در نبرد فاو صدام به نیروهایش این گونه گفت : ایرانیها پا روی سینه های شما گذاشتند و خاکتان را اشغال کردند.

دوست گرامی حرف آخرم این است، حتی دشمنان ما هم نبرد جانانه مان را و استقامت و پایداری مان را تحسین کردند . حال چه شده است که خودی ها دارند این رادمردیها را زیر سوال می برند . آن جوان شانزده ساله ای که شما یاد کردید برای همیشه پرچم افتخار و اقتدار کشور عزیزمان ایران خواهد بود، او شهید پاسداری از وطن خود می باشد . نام او در کنار نام سرداران و سربازان بزرگ ایرانی که در طول تاریخ با خون خود ایران را عظمت بخشیدند جاودان خواهد ماند. شما را چه شده است که به خاطر مشکلات امروزی کشور دارید رزم بزرگ غیرت مندان ایرانی را زیر سوال می برید. کجای تاریخ خوانده اید که فقط یک گروهان نیرو بتواند در مقابل یک تیپ مکانیزه دشمن مقاومت کند، کجای تاریخ سراغ دارید نبردی را که در آن کمتر از ده نفر که در پشت یک خاکریز مستقر شده اند بتوانند دشمن را زمین گیر کنند. اینها افسانه نیست، واقعیت های جنگ است اگر چشممان را درست باز کنیم و بخواهیم حقیقت را ببینیم . دوست من اگر هنوز هم جنگ برای شما یک سوال بی پاسخ است فقط یک جواب دیگر برایتان دارم، ای کاش خودتان در این نبرد بودید تا همه چیز را می دیدید و بعد قضاوت می کردید. 


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:31  توسط بهزاد ميرزائي  | 

در نبرد هشت ساله روزهای پایانی جنگ حال و هوای خاصی داشت. آن موقع من به عنوان دیده بان در کنار رزمندگان گردان یامهدی لشکر امام حسین ( ع ) در خط گمرک خرمشهر بودم. ایران آتش بس را پذیرفته بود و عراق نیز پس از چندین هجوم در محور شلمچه و پیشروی تا نزدیک اهواز با هجوم رزمندگان ایرانی، با از دست دادن تجهییزات زیاد و تعداد زیادی کشته و اسیر مجبور به عقب نشینی و رفتن به پشت مرزها شده بود. بچه ها می دانستند که جنگ روزهای پایانی خود را می گذراند و آنهائی که سابقه بیشتری در جبهه ها داشتند در این روزها حال و روز عجیبی داشتند. به یاد همرزمان شهیدشان و به یاد روزها و شبهای که پشت خاکریزهای غیرت و مردانگی دلاورانه می جنگیدند و شبهای عملیات که برای آنها فراموش نشدنی بود. همه می دانستند که تا چند روز دیگر غرش توپها به گوش نخواهد رسید و شبها دیگر نمی توانند منورهای که از خط دشمن پرتاب می شد و همه جا را روشن می کرد ببینند. جنگ در روزهای پایانی خود بود و این واقعیت را همه باید می پذیرفتند. خاطرات 15 تا 29 مرداد روز اعلام رسمی آتش بس را که در دفترچه یاداشتم نوشته ام در زیر می آورم.

شنبه 15 مرداد 67 : آخرین گلوله هایم را با توپ 105 میلی متری یاسر روی خط دوم در ام الرصاص روی بنه تدارکاتی ریختم. از پنچ گلوله 2 تا هدف بود. عصر نیروهای عراقی روی خاکریز آمده و پارچه سفید بلند کردند که بچه های گردان یامهدی روی آنها اجرای آتش داشتند.

یکشنبه 16 مرداد 67 : بچه های گردان یا مهدی ساعت 3 بعد از ظهر آخرین آتش خود را روی خط عراقیها ریختند. عصر نیروهای عراقی روی خاکریز آمدند . بچه های گردان یامهدی نیز روی خاکریز آمده و برای هم دست بلند کردند. شب بچه ها با عراقی ها از روی خاکریز صحبت کردند.

از شانزدهم تا بیست و چهارم آتش بس نبود اما هیچ آتشی هم رد و بدل نمی شد. بچه های گردان یامهدی در خط مقدم مشغول مستحکم کردن سنگرها و خاکریز بودند چون پس از اعلام آتش بس در 29 مرداد و مستقر شدن نیروهای سازمان ملل هیچ یک از طرفین جنگ حق نداشتند تغییری در استحکامات و تجهییزات خود بدهند.

از یکشنبه 23 مرداد ماه دهه محرم شروع شد و بچه های گردان روزها مشغول سنگر سازی بوده و شبها را نیز همگی در محوطه بازی که پشت خاکریز قرار داشت جمع شده و مراسم عزاداری شهدای کربلا برگزار می شد. این مراسم هر شب اجرا می شد و مداحان با بلندگوهای دستی مشغول مرثیه سرائی می شدند. یکی دو شب صدای مرثیه ثرائی را از سمت خاکریز عراقی ها نیز شنیدیم. معلوم بود که فرماندهان عراقی برای روحیه دادن به سربازان شیعه خود به آنها اجازه برگزاری مراسم عزاداری را داده بودند.

دوشنبه 24 مرداد ماه 67 : از صبح امروز نیروهای ایرانی و عراقی در خط ام الرصاص آتش بس دو جانبه ای را به صورت غیر رسمی اعلان کردند. چند نفر از فرماندهان گردان یامهدی توسط قایق از اروند گذشته و به جزیره ام الرصاص رفتند . عراقی ها از حضور آنها استقبال کرده و با هم روبوسی کردند. این صحنه بچه ها را به یاد شب عملیات کربلای چهار و قتل عام گردانهای عمل کننده در ام الرصاص انداخت و بغض بچه با اشکهایشان شکست.  یاد دوستان شهیدم، شهیدان الله دادی و خداپرست که سالها بعد از پایان جنگ پیکر مطهرشان را از ام الرصاص به خاک میهن بازگرداندند یاد باد.

سه شنبه 25 مرداد 67 : عصر عراقی ها روی خاکریز آمده و با بلند گو به زبان فارسی صحبت کردند. مضمون صحبتشان خوشحالی از پایان جنگ بود.

جمعه 28 مرداد 67 : از بعد از ظهر شروع به زدن یک دکل دیده بانی در خط مقدم کردیم. این کار به خاطر این بود که از فردای آن روز آتش بس رسما شروع می شد و حق تغییری در خطوط را نداشتیم. به همین دلیل دکل را روز قبل شروع کردیم تا پس از آتش بس نیروها بتوانند از روی دکل خط عراقیها را دیده بانی کنند. کار زدن دکل تا ساعتهای پس از نیمه شب هم ادامه داشت و بلاخره دکل آماده شد اما اتاقک آن برای صبح روز بعد ماند.

شنبه 29 مرداد 67 : پس از نماز صبح روی دکل رفتم. بچه ها از پایین با یک طناب و قرقره تخته های چوبی را به بالا می فرستادند و من هم اتاقک دکل را با تخته ها آماده کردم. صبح ساعت شش و نیم آغاز رسمی شروع آتش بس بود. خط حال و هوای عجیبی داشت. تمام فرماندهان ارشد لشکرها و تیپهای که در آن محور بودند به همراه تعداد زیادی از نیروهایی که در پشت خط بودند به خط آمده بودند. انگار سال می خواست تحویل شود، هیجان زیادی در پشت خاکریز دیده می شد. بلاخره هشت سال نبرد خونین به پایان رسیده بود. خیلی از بچه ها تحمل نکرده و گریه می کردند. به یاد همرزمان شهیدشان و به یاد غربت خاکریزها. شاید نمی خواستند دل از این خاکریزها و سنگرها بکنند اما چاره ای نبود جز پذیرش واقعیت. جنگ با همه خاطرات و سختی هایش تمام شده بود. ساعت شش و نیم صبح روی دکل بودم ماشینهای آبی رنگ سازمان ملل را از روی دکل می دیدم که در هر دو خط ایران و عراق مستقر می شدند. یکی از بچه ها پرچم مقدس ایران را از پایین دکل به من رساند و من پرچم را روی دکل به اهتزاز در آوردم. همزمان با نصب پرچم روی دکل چند قایق از لشکر امام حسین ( ع ) و لشکر نجف اشرف در حالی که پرچم ایران را به اهتزاز در آورده بودند روی آبهای اروند به مانور پرداختند. برای یک لحظه از روی دکل دیدم که نیروهای عراقی با مشاهده قایقها از روی خاکریز به عقب برگشتند. شاید به یاد نبردهای جانانه رزمدگان دلیر ایرانی افتاده و بی اختیار از ترس به عقب رفتند.

جنگ تمام شده بود و قادسیه صدام در هم فرو ریخته بود. او ادعای خوزستان و اروند را می کرد ولی در روز پایانی جنگ این ما بودیم که پرچم ایران را در خاک خوزستان و آبهای اروند به اهتزاز در آوردیم. شاید به فرماندهان عراقی که آن موقع در روی خاکریزهای خودشان داشتند این صحنه را تماشا می کردند، خیلی سخت می گذشت چون با خواب و رویای قادسیه و فتح، پا به این معرکه گذاشتند و می دیدند نصیبشان پس از هشت سال هیچ نبود.

یادمان باشد که مردان دلیری در روزهای آتش و خون مردانه و مظلومانه جنگیدند و از عزت و شرافت این آب و خاک دفاع کردند، و یادمان باشد که به خاطر مشکلات امروز جامعه آن روزهای حماسه و مردانگی را زیر سوال نبریم و زخم رزمندگان زخم خورده این جنگ نابرابر را تازه نکنیم.

امیدوارم نسل جوان امروز که جنگ را درک نکرده اند وقتی به مزار شهدا می روند با دید دیگری این بزرگ مردان را یاد کنند و اجازه ندهند در جامعه امروزی ارزش کار بزرگ آنان در قالب سوالهایی گنگ فراموش شود.

شادی روح شهدای هشت سال جنگ و رشادت و غیرت، مردان بزرگ این سرزمین صلوات. 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:29  توسط بهزاد ميرزائي  | 

چند وقت پيش یک پست نوشته بودم در مورد ماههای آخر جنگ در جبهه ها ، نظری توسط یک دانشجوی اهل کاشان برایم آمد که سوالی پرسیده شده بود تحت این عنوان : اگه دوباره جنگی دربگیره، آیا جوانهای امروزی هم مثل دوران جنگ هشت ساله خواهند جنگید یا نه و از من خواسته بودند نظرم را در این مورد بگم. این دانشجوی عزیز لطف کرده و پاسخ مرا تو وبلاگشون قرار دادند که جا داره از ایشان تشکر کنم.

دوست محترمی محبت کرده و در مورد متن مورد اشاره نظر داده بودند .

متن نظر این است : باید ببینی با جنگیدنت کی از همه بیشتر نفع می بره ظالم یا مظلوم. سوال خیلی سختیه و جواب سخت تر! حالا اگه جنگیدن این آدم های بی ادعا کمک به بسیجیان با ادعا شد چی؟ فقط میشه گفت دریغ است که ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود.

نه برای دفاع از خودم و نوشته ام، بلکه برای دفاع از مظلومیت بچه های جنگ که هم اون موقع توی جنگ مظلومانه و بی ادعا جنگیدند و هم در این دوره جنگیدن و رشادتهاشون داره زیر سوال میره لازم دیدم پاسخی برای گفته های این دوست بدم .

اگه منصفانه قضاوت کنیم جنگ هشت ساله به ما تحمیل شد، اینو حتی سازمان ملل هم تایید کرده و عراق را شروع کننده جنگ معرفی کرد. اگه به شعارهای آن روزها که صدام می داد توجه کرده باشید نبرد را قادسیه دوم نامید، خوزستان را عربستان، خرمشهر را محمره، سوسنگرد را خفاجیه ..... و بلاخره اروند را شط العرب . باز هم اگه بیشتر اون نبرد رو تحلیل کنیم بسیاری از کشورهای عربی سرباز به عراق فرستاده بودند ( گواه این ادعا نیز اسرای بود که ما از بیش از ده کشور به جز عراق داشتیم ) ، پس نبرد قادسیه بود و دو طرف جنگ نیز ایرانی و عرب . عراق در این جنگ دو هدف داشت ، هدف اول براندازی نظام و هدف دوم گرفتن اروند و خوزستان و چند منطقه مرزی دیگر مثل نفت شهر . من فقط روی هدف دوم بحث می کنم .

چه کسی حاضر است به عنوان یک ایرانی با چشمان خود شاهد باشد که چکمه پوشان عرب بر این خاک پای بکوبند ، یعنی چکمه بر سینه و گلوی مردان ما گذارند و چشم به ناموس وطن داشته باشند . دوست من کجا غیرت جوانان ایرانی اجازه می داد تا عرب ، بر ما قادسیه و نهاوند و جلولای دیگر را تحمیل کند . اگر آن روز عرب به نام گسترش دین ، تجاوز و غارت را به حدی رسانید که حضرت علی ( ع ) فتوحات را به این شکل زیر سوال بردند، در جنگ هشت ساله دیگر گسترش دین در کار نبود و نام  قادسیه در این نبرد، می خواست نشانه فتح عرب باشد بر ایرانی . مگر صدام دوباره ایرانی را مجوس نخواند . مگر در سوسنگرد زنان ما را به اسارت نبردند و خاطرات بسیار تلخ هجوم عرب و مغول و افغان را در ذهن ایرانی زنده کردند . خودم شاهد بودم در خط خرمشهر یک جوان تقریبا هفده ، هیجده ساله اصفهانی وقتی موضوع آتش بس و پایان جنگ مطرح شد فریاد می زد عرب چه موقع با ایرانی صلح داشته که حالا داشته باشه و در همین حین از دهانه اسلحه اش نیز همین جملات را به صورت آتش مرگ بر سر دشمن می ریخت . اما اینکه از جنگیدن آن مردان بی ادعا امروزه چه کسانی بهره می برند ، آن موقع اگر جوان ایرانی به جنگ نمی رفت فتح عرب و سرافکندگی ما را در پی داشت. و اگر امروزه مشکلاتی را در کشورمان میبینیم به گفته سید بزرگوار سید محمد خاتمی آن را باید خود ما مردم ایران حل کنیم ، نه اینکه بخواهیم افتخارات خودمان را زیر سوال ببریم و تنها جنگی در تاریخ دویست ساله اخیر ایران را که در آن حتی یک وجب خاک هم به دشمن ندادیم را خودمان به مسخره بگیریم .

اولین روز شروع آتش بس را در خط خرمشهر بودم . اولین ساعتی که آتش بس رسما شروع شد و نیروهای سازمان ملل در هر دو طرف نظارت را شروع کردند ، من داشتم روی یک دکل کنار اروند رود پرچم مقدس ایران را نصب می کردم که قایقهای لشکر 8 نجف اشرف و لشکر 14 امام حسین ( ع ) در حالی که پرچمهای ایران را به اهتزاز در آورده بودند در اروند مقابل چشم سربازان قادسیه دوم روی موج آبهای اروند جولان می دادند . لحظه ای که هیچگاه نمی توان آن را از خاطر برد . در تاریخ خوانده بودم پیروزیهای سپاهیان ایران را بر دشمنان ، و آن روز خودم شاهد پیروزی دیگری بودم که پرچم ایران را نه تنها بر خاک خود، بلکه بر صفحه آبهای ایران نیز میدیدم . چه افتخاری بالاتر از این برای ایرانیان که در جنگ نابرابر تن و تانک پیروز شدند . مگر صدام نگفته بود این شط العرب است ! بچه های جنگ نام اروند را زنده نگاه داشتند و پرچم ایران را در آن به اهتزاز در آوردند . حالا چه شده که به خاطر وجود مشکلات و ناملایمات حتی روزهای غیرت و مردانگی را زیر سوال می بریم . مگر بچه های اصیل جنگ چه گناهی مرتکب شدند که همیشه باید سرزنش شوند .

دوست گرامی اگر بخواهیم به نظر شما استناد کنیم پس باید بگوییم حضرت علی ( ع ) و سلمان و مقداد و ابوذر و بلال و عمار و ........ دیگر یاران واقعی پیامبر اسلام هم نباید برای گسترش دین می جنگیدند چون در آن روزها حضرت علی ( ع ) برای اسلام شمشیر زدند، ولی امثال معاویه حاکمان سرزمینهای اسلامی شدند و مزد علی ( ع ) بیش از این نبود که فرزندش را در کربلا سر بریدند ، و مزد ابوذر نیز این شد که به صحرای ربذه تبعیدش کردند و بقیه هم هر کدام به صورتی !

عجیب تر این است که برخی منتظرند تا بیگانه بیاید و مشکلات کشور ما را حل کند . حال من از این ها سوالی دارم . در شهر که رفت و آمد می کنیم هم شهری یا هم میهن خودمان به عنوان پلیس و مامور امنیت در جامعه نظارت می کند . پس همه ما با خیال آسوده به همراه خانواده خود در شهرمان و کشورمان زندگی می کنیم . اگر بیگانه وارد این کشور شود چه ؟‌ آیا چشمان سرباز بیگانه مراقب امنیت جامعه ایرانی است یا ... . اگر با تاریخ آشنا نیستید ، وقت بگذارید و بخوانید امنیت و آسایش مردم اصفهان را پس از این که محمود افغان در آنجا مستقر شد و سربازانش شدند تامین کنندگان امنیت در پایتخت یعنی اصفهان .

دوست گرامی نمی دانم توانستم پاسخ این سوال شما را بدهم یا باید پست دیگری هم بنویسم !!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:27  توسط بهزاد ميرزائي  | 

خدا رحمت کند شهید حسین احسن زاده را دانشجوی ریاضی و از بچه های آران ، شهرستان آران و بیدگل بود. شنیده بودم که از بچه های پا به قرص جنگ هست.  توی دانشگاه وارد جنجالهای سیاسی اون موقع نمی شد و سعی می کرد خودش رو نشون نده اما بعدها شنیدم که در آران یکی از فعال ترین جوانان شهر هست در خدمت به وطن و ارزشها . اردیبهشت سال 65  اولین اعزام متمرکز دانشجویی به جبهه ها بود. آخرین روز ثبت نام فرمهای اعزام رو کامل کردم و به دفتر اعزام بردم، وقتی درب زدم شهید حسین احسن زاده درب را باز کردند و فرمهای اعزام را تحویل ایشان دادم . چون اعزام متمرکز بود ابتدا به تهران رفتیم و در راهپیمائی دانشجویان اعزامی به جبهه که در تهران صورت گرفت شرکت کردیم . آنجا نیز شهید احسن زاده پیشتاز بودند و با دادن شعارهای حماسی همه را به وجد آورده بودند . وقتی اکبر عابدینی یکی دیگر از بچه های دانشجوی دانشگاه ( آن موقع مدرسه عالی علوم بود ) کاشان شهید شدند، شهید احسن زاده در مراسم این شهید سخنرانی کرده و به خانواده ایشان از طرف بچه های رزمنده دانشگاه تسلیت گفتند. شهید احسن زاده پیش قراول بچه های جنگ در مدرسه عالی علوم کاشان بودند و بچه ها نیز همیشه از ایشان مدد می گرفتند . فکر کنم مراسم بزرگداشت روز دانشجو بود که در یک سال مانده به پایان جنگ ایشان در حضور دانش جویان دانشگاههای کاشان و بسیاری از مسئولین و اساتید سخنرانی کردند . این سخنرانی را هیچگاه از یاد نمی برم ، درد دلی بود از طرف همه بچه های جنگ به کسانی که آن موقع در ادعا حرف اول را می زدند ولی در عمل هیچ ، و حتی بچه های جنگ را نیز در دانشگاه زیر سوال می بردند . شهید احسن زاده خطاب به این جماعت سخنانی گفتند به این مضمون :  شمائی که فقط ادعا می کنید و مرد عمل نیستید ، هنوز خمپاره بغل پایتان نخوابیده که بدانید جنگ یعنی چه و در ادامه خطاب به آنهائی که با جنگ بیگانه بودند ولی مدعی پای بندی به اصول انقلاب گفتند آنهائی که حتی یک روز در جنگ نبودند و یا از راههای شمال به جبهه می رفتند .

شهید بزرگوار حسین احسن زاده در ماههای پایانی جنگ در حالی که تازه نامزد کرده بودند به خیل شهدا پیوستند . یاد و خاطره این شهید بزرگوار یاد باد.

 فرازی از وصیت نامه این شهید بزرگوار چنین است :

شاید شیرین ترین لحظات زندگی حالاست خود را برای پرواز به سوی ملکوت اعلی مهیا می سازم . جسم برای غلطیدن در خونم آماده و زبانم برای گفتن آخرین کلام ها و بیان شهادتین در حرکت است. .......

خدایا ! اگر مقدر کرده ای که مجاهدان را شهادت واجد است مرا مجاهد کن ، و اگر گفته ای شهیدان را مقام عند ربهم یرزقون مزد است مرا شهید کن و اگر گفته ای که شما را به آزمایشاتی از قبیل خوف و گرسنگی و کمبود و مرگ امتحان می کنی از قبل می گویم که خدایا ارفاقم کن که هیچ چیز جهت حضور در امتحان تو را ندارم و اگر ارفاقم نکنی مردودم ...........

خدایا همه از تو می ترسند ، ولی چون به لطفت اعتماد دارم و چون تو را ارحم الراحمین یافته ام از خود می ترسم نکند که ناسپاسی کنم .

خدایا همه از لحظه مردن نگرانند و می ترسند و من جهت مردن و کشته شدن در راهت آماده و شادمانم زیرا مرگی که در راه تو باشد آغاز زندگی جاوید است .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:25  توسط بهزاد ميرزائي  | 
 اگر بتوانی رشته های در هم بافته زمان را بگسلی و از میان آن سر به در آوری و به عکس امواج آن به سوی گذشته شنا کنی ، دختر اسد فاطمه را می دیدی که برای تبرک به سوی خانه خدا می شتابد ، زیرا مزایای اخلاقی و روحی خاندان بزرگش در وی جمع و قلبش مانند آنها پاک بود ، پس از آن میدیدی به سوی کعبه روی آورد و بارها اطراف آن را طواف کرد ، در هنگام طواف گاهی پرده را مسح می کند گاهی می بوسد ، چیزی می گذرد که می نگری پاهایش سست شده نزدیک است از پای در آید ، در ابتدا اهمیت نمی دهد و می کوشد تا خود را سرپا نگه دارد ، بر خلاف این تحمل و چابکی ، نزدیک است از پای در آید . ناچار دست به پرده کعبه می رساند و از آن کمک می جوید . در این وقت دردی را احساس می کند که حساب آن از خاطرش رفته بود ، با زحمت خود را نگاه می دارد ، مانند کسی که روی تپه شن سستی ایستاده پاهایش قرار نمی گیرد ، از بیچارگی و حیرت به هر سو چشم می گرداند شاید در اطراف ، شوهرش ابی طالب را ببیند و کمک از او جوید او هم دیده نمی شود چون پیش بینی این پیش آمد از حساب او هم بیرون بود . پس از این اگر وی را جستجو کنی او را نمیابی ! چون نگران شد مبادا چشم مردمی که در رواقها و گوشه و کنار بیت هستند او را بنگرند ، ناگهان خود را به گوشه ای کشید و آهسته در میان پرده های کعبه از چشمها پنهان شد . تا اینجا مشاهدات چشم بود . اینک در مکانی هستی که صدای او را می شنوی ولی در چشم انداز تو نیست چون از پرده مقدس حجاب گرفته فقط آثار حرکت و همهمه ای میشنوی ، و ناله های به گوش می رسد که خودداری و بردباری آن را محدود می دارد ، و گوش به درستی نمی تواند درکش کند . ناله ها سخت تر می شود گویا از عمق دره ای است و گوش با دقت درک می کند ، سپس صدای رقیق و بریده بریده گریه ای با این ناله به هم آمیخته ، آهنگش نازک ، طنین انداز ، بدون شدت و ممتاز است . مانند نغمه مرغی که اکنون چشمش تازه به شعاع فجر صادق یا اوان آن باز شده باشد . در این موقع تعجب و هراس ترا در جای خود متحیر می سازد . طولی نمی کشد که دوباره فاطمه آشکار می شود ناتوان و رنگ پریده با اندام سست و لرزان ، تازه مولودی را روی دست و در آغوش گرفته است که در میان پرده کعبه محکم پیچیده و می رود.

این نوع ولادت جز برای فرزند دلبند فاطمه دختر اسد پیش نیامده است ، و این افتخار نصیب هیچ مولودی نخواهد شد .

همین که مردم متوجه شدند از هر سو به طرف این بانو روی آوردند تا او را کمک و دستگیری کنند و چشمهای خود را به طلعت این مولودی که خانه خدا میلادش و جامه کعبه پیراهنش بود بهره مند و سیر سازند ، مولودی که شرافت و کرامت از دو جهت او را فرا گرفته از یک سو وراثت خون پاک و نژاد تابناک از جهت دیگر شرافت میلاد . اگر مردم آن زمان می توانستند از زمان خود چند سالی پیشتر آیند ، چنان که تو از آن واپس مانده ای ، با چشم خود آن مولود را می دیدند که مرگ با همین شرافت و کرامت به استقبالش می آید . زیرا وقتی او را در می یابد که در خانه خدا و در حال نماز است .

جمله های از کتاب الامام علی بن ابی طالب نوشته عبد الفتاح عبد المقصود نویسنده و متفکر مصری         


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:23  توسط بهزاد ميرزائي  | 

هر ساله در ماههای تیر و مرداد بی اختیار حال و هوای آخرین ماههای جنگ مرا سخت به خود مشغول می کند. یاد سنگرهای خاکی، یاد زوزه گلوله های کالیبر،  یاد سوت خمپاره و یاد همه آن روزهای خدایی. امشب می خواستم چیزی از آن دوران بنویسم، تقویم سال پایان جنگ یعنی سال 67 را که چیزهای در آن نوشته بودم برداشتم و نگاه کردم. نوشته بودم جمعه 24 تیر ماه 67 ، عملیات انجام نشد. بعد از هجوم گسترده عراقیها به جنوب که تا نزدیک اهواز پیش رفتند، وقتی بچه های رزمنده با غیرت و شجاعتی مثال زدنی آنان را تا پشت مرزها به عقب رانده و علاوه بر وارد کردن تلفات زیادی به آنها، بیش از 200 تانک و نفر بر آنها نیز منهدم کردند، تصمیم گرفته شد تا عملیاتی در منطقه بین شلمچه تا طلائیه انجام گیرد و هدف از آن نیز انهدام تانکهای عراقی بود که در آن منطقه تجمع داشته و در هجوم های اخیر عراق شرکت می کردند. بعد از ظهر من به اتفاق سه نفر دیگر از بچه های دیده بانی لشکر امام حسین ( ع ) از روی نقشه توجیه شدیم و شب به سمت محور عملیاتی حرکت کردیم. همه آماده بودند تا انتقام پیشروی های چند ماهه عراقی ها را در این عملیات بگیرند. عراقی ها کاملا متوجه وضعیت شده بودند و مرتبا منور می زدند و منطقه مثل روز روشن شده بود. اما تقریبا ساعت دو نصف شب اعلام شد عملیات انجام نمی گیرد و به مقر برگشتیم. فردای آن شب بچه به شوخی اسم عملیات را " بیت نشد " گذاشته بودند چون قبل از آن عملیات بیت المقدس 7 توسط ایران انجام شده بود. موضوعی که برایم خیلی جالب بود این بود که آن شب عراقی ها فهمیده بودند عملیاتی در پیش است و کاملا آماده بودند اما بچه های رزمنده با آگاهی از این موضوع باز هم هیچ سستی نشان نمی دادند و کاملا آماده شرکت در عملیاتی بودند که می دانستند دشمن هم در این طرف و هم در آن طرف خاکریزها برایشان تدارک زیادی دیده است.

آن روزها بچه های رزمنده علاوه بر تحمل سختی های جنگ احساس غربت نیز می کردند چون وقتی به جلویمان نگاه می کردیم در کنار عراقی ها، چهره منافقین را نیز می دیدیم که در مقابلمان اسلحه کشیده بودند و وقتی به پشت سرمان نگاه می کردیم فرصت طلبانی را می دیدیم که زندگی شان به گونه ای بود، که انگار نه انگار هشت سال است در حال جنگیم و در این ماههای پایانی، جنگ آنچنان سخت شده است که حتی بغض مان هم در گلویمان خشکیده است.

فرصت طلبانی که هم آن روز طلب کار ما بودند وهم امروز. آن روز در غوغای خون و آتش و فریاد از ما طلب کار بودند که چرا می جنگید، به جبهه نروید تا جبهه ها خالی بماند و مجبور شوند صلح کنند. می ترسیدند که نکند مجبور شوند به جبهه بروند. جالب بود که برخی شان حتی ادعای دشمن را مبنی بر مالکیت جزئی از خاک وطن درست می دانستند و می گفتند حقشان را بدهید بروند تا جنگ تمام شود، که مبادا حتی لحظه ای عافیت از آنها دور باشد. و همین ها امروز هم طلبکار ما هستند با این ادعا که خود را وارث آن دوران سخت می دانند، دورانی که در آن شرکت نداشتند و کنج عافیت و سلامت را به ترکش و خون ترجیح داده بودند.

سوالی که مدتهاست فکر مرا به خود مشغول کرده است این است که چرا این ها همیشه طلبکار هستند و بدتر از آن اینکه چرا عده ای از بچه های جنگ که آن روزها را خوب به یاد دارند پیرو اینان شده و در صف اینان قرار گرفته اند.


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:21  توسط بهزاد ميرزائي  | 

  بیست سال پیش در همین مواقع ماههای پایانی جنگ بود. با اعزام هفتم تیر ماه که در آن فرماندهی جنگ گفته بودند هر که می تواند اسلحه بدست گیرد به جبهه برود، از روی صندلی های دانشگاه به پشت خاکریزهای دفاع از شرف و مردانگی کشور و مردمم رفتم. شاید در همین روزها بود که به عنوان دیده بان لشکر مقدس و شجاع امام حسین ( ع ) از مقر لشکر به همراه یکی از بچه های اصفهان که نامش را به خاطر ندارم، به خط گمرک خرمشهر اعزام شدیم تا بتوانیم از نیروهای پیاده در خط مقدم با آتش توپخانه پشتیبانی کنیم. لشکر تازه آن خط را تحویل گرفته بود و اوضاع خط بسیار بحرانی بود. سنگرهای فرسوده که نمی توانستند در مقابل گلوله های توپ و خمپاره دشمن دوام بیاورند نیروها را در وضعیت بسار سختی قرار داده بود. از همان ابتدای شب که به خط مقدم رفتیم و وارد سنگر دیده بانی شدیم، شدت گلوله باران عراقی ها به حدی بود که حتی نمی شد از سنگر خارج شویم. اما بچه های گردان تا صبح بیدار بودند و مردانه و با غیرت در شرایطی که تقریبا می شد گفت سنگری سالم در پشت خاکریز نداشتند، جواب آتش دشمن را می دادند. از صبح مشغول بررسی خط و شناسایی موقعیت قبضه های خمپاره انداز دشمن شدیم. بچه ها در پشت خاکریز التماس دعا داشتند و وقتی ما را با دوربین و قطب نما و نقشه می دیدند و متوجه می شدند دیده بان هستیم، می گفتند دیده بان خدا خیرت دهد خمپاره هاشون خیلی اذیت می کنند. در همین چند روز که گردان خط را تحویل گرفته بود چند نفر با ترکش خمپاره شهید شده بودند. آن روز موقعیت قبضه های خمپاره انداز دشمن را بدست اوردیم ولی لازم بود در شب که شلیک دارند گرای دقیق آنها را بگیریم تا بتوانیم توپخانه را روی آنها تنظیم کنیم. شب از پشت خاکریز در حالی که به خاطر دیدن آتش خمپاره اندازهای عراقی ها تا سینه مان بالای خاکریز بود و گلوله های کالیبر دشمن، وزوز کنان از کنار گوشمان رد می شد، گرای دقیق آنها را گرفتیم و توپخانه خودی توانست آنها را هدف بگیرد. توپخانه دور برد 130 را روی خط دشمن که با خط خودی عرض اروند را فاصله داشت مستقر کردم. این کار نوعی ریسک بود چون خطای توپ 130 آن قدر زیاد است که ممکن بود خط خودی را به اشتباه بزند. یکی دو شبانه روز کارمان همین بود تا بلاخره هدایت آتش توپهای سهمگین 130 کار خودش را کرد و خمپاره اندازهای دشمن خاموش شدند. آن روزها را هیچوقت فراموش نمی کنم و برایم لحظات بسیار شیرینی بود. بچه های گردان بعد از این که متوجه شدند توانستیم قبضه های دشمن را خاموش کنیم و چتری حفاظتی روی خط برای گردان ایجاد کردیم، هر کجا ما را می دیدند با خسته نباشید و خدا خیرتان دهد از ما استقبال می کردند و ما هم هر روزه تلاش بیشتری می کردیم تا تمام موقعیت های قبضه های عراقی ها را درست شناسایی و از کار بیندازیم.

حالا وقتی به یاد آن روزها و چهره جوانانی می افتم که آن قدر با غیرت و مردانگی بدون سنگری امن و تجهییزات کافی از ابتدای شب تا صبح حتی یک لحظه آرامش نداشتند و امان دشمن را بریده بودند تا جلوی نفوذش را از طریق اروند به خرمشهر بگیرند و آنان را مقایسه می کنم با برخی که امروزه به دروغ خود را مدعی دفاع از کشور و انقلاب می دانند در حالی که حتی یک روز هم در پشت آن خاکریزها نبودند و به قول یکی از شهدای بزرگوار خمپاره بغل پایشان نخوابیده بود که بدانند جنگ یعنی چه، تاسف می خورم به آن همه مردانگی و شجاعت و اخلاص که به راحتی فراموش شده است.

و سید شهدا حضرت امام حسین ( ع ) در روز عاشورا چه زیبا فرمودند که اگر دین ندارید آزاده باشید.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:19  توسط بهزاد ميرزائي  | 

اگر به بیست سال قبل برگردیم این روزها حساس ترین و سخت ترین دوران از جنگ خونین عراق علیه کشور ما بود. از اواخر فروردین ماه 67 که عراق توانست شهر بندری فاو را باز پس گیرد تا قبول آتش بس از طرف ایران در اواسط تیر ماه 67 جنگ در اوج ناباوری ما به نفع عراق پیش می رفت، به یک باره در عرض کمتر از سه ماه هر آنچه را که در طی چند سال فتح کرده بودیم از دست دادیم. در خیبر نزدیک دو ماه جنگیدیم تا مجنون را به تصرف در آوردیم اما در کمتر از یک شبانه روز آن را پس دادیم، برای فتح فاو سه ماه جنگ کردیم که در کمتر از 48 ساعت آن را نیز پس دادیم. از دشت حلبچه که فقط چند ماه قبل فتح کرده بودیم خودمان عقب نشستیم. خرمشهر دوباره به محاصره عراق در آمد و اگر نبود همت و غیرت رزمندگان در روزهای آخر جنگ آن را نیز از دست می دادیم. این بود وضعیت ما در روزهای پایانی جنگ. آن روزها در جبهه ها غوغای بود از کمبود هر چیزی که نیاز بود. یادم هست وقتی عراق در جنوب تا نزدیک اهواز پیش آمد، توپخانه لشکر امام حسین ( ع ) آنقدر نیرو نداشت که بتواند چند قبضه توپ را در سه راهی حسینیه مستقر کند تا از پیش روی دشمن جلوگیری شود. کار به جایی رسیده بود که عراقی ها به راحتی توانستند در پیش روی خود به سمت اهواز موقعیت فتح یعنی قرارگاه عملیاتی لشکر امام حسین ( ع ) را به تصرف در آورند. لشکر امام حسین ( ع ) یکی از لشکرهای عملیاتی سپاه بود که عراقی ها حتی از نام آن نیز می هراسیدند، نام شهید حاج حسین خرازی فرمانده دلیر این لشکر هر دشمنی را هر چند قوی به لرزه وا می داشت. و حالا در پایان جنگ قرارگاه عملیاتی این لشکر به تصرف دشمن در می آید. این بود وضعیت ما در روزهای پایانی جنگ، ولی جلوی دشمن کم نیاوردیم و مردانه جنگیدیم. ما فقط دو گردان نیرو بودیم که در محاصره خرمشهر ماندیم و نگذاشتیم دشمن آن را از ما بگیرد. در گرمای سوزان تابستان در منطقه جنوب در ساعات روز در جاده اهواز خرمشهر به عراقی ها هجوم آوردیم و آنها را تا مرز عقب راندیم. این همه را نه با ادوات و قدرت زرهی که با غیرت و حماسه به انجام رساندیم. در آن روزها عاقبت پس از چند ماه نبرد، رزمندگان زخم خورده ما با چفیه خونین و خاکی، توانستند دشمنی را که فراتر از تصورمان مسلح شده بود،  به پذیرش خواسته هایمان وادارند. در جنگ غیرت و حماسه، با انبوهی از تجهییزات و پشتیبانی های تاکتیکی همه دشمنانمان، این ما بودیم که در غربت داخلی و خارجی به دشمن غلبه کردیم و به همه ثابت کردیم که ایران سرای دلیران و غیرت مندان است. اما چرا غربت داخلی‌ ؟ چون در همان روزهای سخت تر از هر سختی، بودند کسانی که از پشت سر به ما خنجر می زندند. آنها که نه راه جبهه را می دانستند از کدام طرف است و نه جنگیدن را بلد بودند. آنها که وقتی بچه های لشکر به مرخصی می آمدند مسخره شان می کردند و به لباس خاکی شان می خندیدند. در آن روزها دشمن را از مقابل خودمان با توان پاهایمان و نه با زنجیر شنی تانک، عقب راندیم. اما غافل بودیم از فرصت طلبانی که گذاشتند تا سختی های جنگ تمام شود و امروزه خود را مدعی همه چیز می دانند. آن چفیه های خونین و خاک آلود شلمچه و تنگه مرصاد کجا، و این چفیه های ...

اگر می توانید نگذارید چفیه های خاکی و خون آلود به فراموشی سپرده شوند. 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:18  توسط بهزاد ميرزائي  | 
جامعه ما جامعه عجیبی است، هنوز بیست سال از پایان

جنگ خونین عراق علیه ایران نمی گذرد و هنوز پیکرهای

شهدای دوران خون و حماسه  بر دوش مردم تشعییع می شود،

 

و به قول پدر یکی از شهدای والامقام هنوز اشک چشمهایمان خشک نشده است که به ما می گویند  

ملاک ارزشی بودن و خدمتگذاری به کشور عزیزمان ایران، حضور در جبهه نیست !‌

 

این سخن امروزه از زبان کسانی گفته می شود

که در دوران بسیار سخت خون و آتش حتی دستی از دور

بر این آتش نداشتند، آنجا که امام شهدا می فرمودند از جوانان می خواهم

تنور جنگ را گرم نگه دارند، اینها به قول یکی از شهدای بزرگوار از راههای شمال به جبهه می رفتند.

 

و برخی از همین ها امروزه به نام نیروهای

ارزشی و انقلابی در منطقه فریدن بر مرکب قدرت سوار شده اند.

اینان کسانی هستند که بیش از بیست سال در این منطقه زحمتها کشیدند اما نه به

خاطر حفظ نظام که اگر این بود باید آنها را در والفجرها و کربلاها می دیدیم.

 

زحمتها کشیدند در جهت منافع جناحی و شخصی خودشان.

هیچ کس آن موقع اینان را در لباس خاکی رزم ندید، ولی امروزه

همه شان چفیه می اندازند، نه چفیه های خونین و خاک آلود شلمچه و اروند

را، بلکه چفیه های اتو کشیده ای که از زیارت سوغات آورده اند.

                                                                                     زیارتتان قبول .


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط بهزاد ميرزائي  | 

  صفین در این طرف خندق است

در اینجا می بینیم ،

ابوسفیان ، دیگر " هبل " را از دستش به دور انداخته

  و به جای آن " قرآن " را بر سر نیزه اش پرچم کرده است

 و همین است که دیگر کسی او را باز نمی شناسد

  و لذا . . . علی شکست می خورد . . .

 و او خلیفه پیغمبر می شود !

  علی و خانواده اش

در همان نسل اول در حدود سال 60 هجری بکلی درهم پیچیده می شوند

 و آخرین مقاومت هفتاد و چند نفری آن اسلام اولیه و آن انقلاب اسلامی

                                                        در صحرای سرخ نینوا 

به شمشیر اسلام و به فتوای خلیفه پیغمبر !

                                                قتل عام می شوند

 و فاتحان ، بجای شرابخواری و سپاسگذاری از بتان شرک ،

  به شکرانه قتل عام خاندان و وارثان حقیقی پیغمبر ،

 روزه می گیرند و در چهار سوی شهر ، مسجد بنا می کنند . . .


+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:12  توسط بهزاد ميرزائي  | 

          آیا در تاریخ شرق از ثبات عقیده ای سراغ گرفته ای که

         هیچ سستی در آن راه نیابد.

          و از آتش فشانها و زلزله ها ، بر آن لرزه نیفتد ؟

 

و کدام زلزله ای برای یک عقیده سهمگین تر از 

به هم فشردگی دشمنان بسیار و نیرومند ،

 

مجهز به سلاح تخطئه و تکفیر

 - و هر گونه گناهی که این دو دارند -

 می تواند وجود داشته باشد ؟

 

و کدام آتشفشانی برای عقیده سوزنده تر از

 تهدید به مرگ محتوم و در انتظار ،

 و یا خود مرگ می تواند باشد ؟

 

آیا هیچ از دنیا خواسته ای که با تو از مهر و عاطفه ای سخن گوید که

 از قلبی سرشار از رحمت و مهر می تراود 

و از زبانی بیرون می آید که جز صلح و سلامت بر آن جاری نگردد.

 

و از اینجاست که او قدرت پیروزمندی است که در پای آن فریبندگیهای جهان شکست

می خورند


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:10  توسط بهزاد ميرزائي  |